|
|
ارتباط با ما | پیوندها | شماره جدید |
|
|
ريشه های بنيادگرايی مسعود عالمی
malemi@yahoo.com
بنيادگرايی آمريکايی
بخش دوم : بنيادگرايی اسلامی اول فروردين ۱۳۸۲ بنيادگرايی يا فاندامنتاليسم، موجی است که امروز سرتاسر جهان اسلام را فراگرفته است. اين نهضت فراملی به اندازه ای در سطح دنيا گسترش يافته است که موجب اين اشتباه شده که چنين نهضتی گويا تنها می توانسته در بطن اسلام رشد داشته باشد. بمنظور تصحيح اين پندار نادرست، اين مقاله سعی دارد به معرفی نوع ديگری از بنيادگرايی پرداخته و عوامل اصلی عقيدتی و کرداری آن را بازشناساند. اولين سابقه ای که از نهضت بنيادگرايی در دست هست مربوط ميشود به بنيادگرايی در پروتستانتيسم آمريکايی که در اواخر قرن ۱۹ و اوايل قرن گذشته ميلادی جنبشی بود در آمريکا در مقابل و ضديت مستقيم با مدرنيسم. برای بدست دادن تصوير عادلانه ای از اين نهضت بايد اول نگاهی اجمالی بياندازيم به پروتستانتيسم و با شکافتن آن، تا حد مقدور و حوصله اين صفحات، به علت هايی که موجب پيدايش فاندامنتاليسم شد برسيم.
پروتستانتيسم چه بود؟ مارتين لوتر[1]، يکی از راهبان کليسای کاتوليک آلمان، در سال ۱۵۲۹ ميلادی ليستی مشتمل بر ۹۹ ايراد اساسی به کاتوليسيسم تهيه کرده و آن را بر سر در کليسای شهر خود نصب نمود. در کتابهای تاريخ اين اقدام لوتر را آغاز پروتستانتيسم دانسته اند. راهبان کليسا (سوای کشيشان) تارک دنياهايی بودند که زندگی خود را در راه خدا وقف کرده و تمام اوقات بيداريشان را به دعا و اجرای اعمال و مناسک مذهبی اختصاص ميدادند. آنها در قرون وسطی و حتی تا آغاز رنسانس (قبل از اختراع دستگاه چاپ) فرهنگ و ادبيات را نيز تحت نفوذ خود داشتند و موظف به نگارش و تهيه نسخه های بدل از روی کتابها بودند. تقريبا تمام کتابهای دستخط اين اوان محصول کار کمرشکن و شبانه روزی اينان است. نگارش، تصحيح و تهيه المثنی از ديوان های رسمی گرفته تا کتب مذهبی و ادبی، يعنی تسلط بلامنازع بر خط و ادبيات هر مرز و بوم، جزيی از وظايف روزمره اين دسته بشمار ميرفت، بطوريکه با کمی مسامحه ميتوان گفت، با مقياس امروزی، راهبان روشنفکران چندين سده اروپا بودند. لوتر که از ميان اين گروه برخاسته بود اساس اختلاف خود را با کليسای کاتوليک بدينصورت مطرح نمود که در مقابل آموزه کاتوليسيسم که اعتقاد دارد مهمترين عامل رستگاری و نجات انسان در اعمال خوبی است که انجام ميدهد، وی «ايمان» و درجه خالص بودن آن را به عنوان يگانه عامل رستگاری و به بهشت رفتن انسان معرفی کرد. کاتوليسيسم در تحليل نهايی جهان را آزمايشگاه بزرگی ميپندارد که در آن انسانها امتحان خود را پس ميدهند و هرکه اعمال نيک بيشتری (مطابق آنچه که کليسا عمل نيک ميداند) انجام دهد، مرتبه بالاتری نزد خداوند يافته و رستگارتر می شود. اين گفته مسيح در انجيل بخوبی اين مسئله را مينماياند: The first shall be last, and the last shall be first. The weak shall inherit the earth. بدين معنی: «آنکس که (در اين جهان) در رديف اول است (در آن جهان) در صف آخر قرار خواهد گرفت، و آنکه آخر است، اول خواهد بود. مستضعفان وارث زمين خواهند شد.» بدين ترتيب کليسا با استفاده از اين گفته منسوب به حضرت مسيح فقر را پسنديده جلوه داده و در حاليکه همه رهبران طراز اول کليسا خود از جمله فئودالهای بزرگ بودند و از نعمات بيشمار برخوردار ميشدند، برای مردم فقير و ندار اينچنين فقر را زيبا شمرده و آن را علت غايی رستگاری انسان معرفی می کردند و به اين ترتيب از هرگونه تکان و جنبشی در راه ثروت اندوزی و کسب مال دنيا جلوگيری ميکردند. اما اساسی ترين ايراد مارتين لوتر به کاتوليسيسم مبنی بر اينکه ميگفت جهان آزمايشگاه اعمال خوب و بد انسان نيست، بلکه آن کس به بهشت ميرود که در ايمانش راسختر باشد، نتوانست به ايجاد موج جديدی بر عليه کاتوليسيسم منتهی شود، زيرا وی هنوز خودش دچار بسياری از پندارهای اخلاقگرايانه کليسای کاتوليک بود. فی المثل او قبول نميکرد، و يا به اين نتيجه نرسيده بود، که در مقابل رد تئوری فقر، چيز ديگری را نميتوان ستود مگر ثروت. از طرف ديگر طبقه متوسط در حال رشد، و بطور کلی بورژوازی اروپا که هنوز در چنگال فئوداليسم اسير بود و، علاوه بر عرصه اقتصادی، رهايی خود را در عرصه های فرهنگی و مذهبی نيز ميجست، صرف انتقاد از کاتوليسيسم را برای عرض اندام در برابر فئوداليسم کافی نمی يافت. به اين ترتيب تاريخ وظيفه جمع آوری و فرموله کردن مذهب بورژوازی را بر عهده جان کلوين[2] فرانسوی الاصل گذاشت. کلوين، عالم الهيات و از پيروان و شيفتگان لوتر در اروپا بود. وی به ايده رفرم در کاتوليسيسم سخت پابند بود، و از همان ابتدا پايگاه فعاليتهای خود را به ژنو منتقل کرده بود تا از آنجا بهتر بتواند همفکران خود را در سرتاسر اروپا سازماندهی کند. کلوين بخوبی متوجه نقص کار لوتر گرديده و سعی ميکرد تا دستآوردهای آنرا تکامل ببخشد. در اين راستا او ايده شاخص بودن «ايمان» را از لوتر به قرض گرفته و آن را يک گام فراتر برد. کلوين خاطر نشان کرد که سرنوشت همه انسانها ابتدا به ساکن روشن است و چنان اختياری که کاتوليسيسم برای بشر قايل شده است وجود ندارد. به عبارت ساده تر انسان مجبور است، زيرا از آنجا که خداوند همه چيزدان است، خودش خوب ميداند که چه کسی به بهشت خواهد رفت و چه کسی به جهنم. بنابراين همه چيز از پيش تعيين شده است. در جهان بينی پروتستانتيسم اين مسئله ساده که خداوند پيشاپيش از همه چيز خبر دارد به ترتيبی است که در زندگانی آدمی بازتاب دارد. به اين ترتيب تنها کاری که در اين جهان برای انسان باقی ميماند اين نکته است که بتواند بطور نسبی بفهمد که آيا به بهشت خواهد رفت يا نه. آيا رستگار خواهد شد يا نه. آيا نجات پيدا خواهد کرد يا نه. و اين امر ميسر نميشود مگر اينکه در عمل زندگی آن را دريابد. کلوين اين حکم را مسجل دانسته بود که ايمان داشتن به خدا در هر شرايطی عامل و فاکتور اساسی نجات انسان بشمار می رود. خواه فقير باشد، خواه غنی. اما سوالی که در اين مقطع مطرح شد اين بود که اين «ايمان» چگونه تحقق می يابد و انسان چگونه نجات پيدا می کند؟ کلوينيسم در جواب می گويد: چون انسانها در طول زندگيشان در جهان خاکی با ماده سروکار دارند، بنابراين خداوند مايل است که آنها در زندگی مادی خود نيز موفق باشند. بهتر بگوييم، خداوند کسانی را که در جهت بهبود زندگی خود دست به تهيه و انباشت سرمايه می زنند و زندگی خود را رونق می بخشند دوست می دارد. از آن بالاتر، خداوند کسانی که در پی انباشت سرمايه و ماديات هستند را برتر خلق کرده است. به عبارت ديگر خداوند اين انسانها را هم در اين دنيا و هم در آن دنيا نجات دهنده است. ناگفته پيداست که اين ايده بکر بسيار مطلوب بورژوازی و طبقات متوسط واقع شد، زيرا موانع اخلاقی که کاتوليسيسم بر سر راه انباشت سرمايه و ترقی ايشان قرار داده بود ديگر جايی در مذهب جديد نداشت. به اين ترتيب بود که طبقات متوسط و بورژوازی مصمم شدند برای مبارزه با فئوداليسم به اين مذهب روی آورده و در عرصه فرهنگ با وی به نبرد بپردازند. کلوين در عين حال ديدگاه پارساگونه ای نسبت به زندگی داشت، و مثلا مخالف ميخواری، فحاشی، ورق بازی و قمار بود، ولی در عوض از پول و ثروت اندوزی استقبال ميکرد. در نظر کلوين، ثروت مادی بر روی زمين علامت رستگاريست. او بر اهميت کار تاکيد داشت و می گفت کار برای انسان خوبست، سازنده ملاط آدم است، و خلاصه کار برابر است با ثروت. او صومعه ها را تعطيل کرد و به سنت تنهايی و به اصطلاح عزب بودن کشيشان که تا همين امروز هم در کليسای کاتوليک ادامه دارد خاتمه داد. کلوين عبادت را خلاصه کرد به نماز گزاری، از روی انجيل سرود خواندن، و به خطابه پای تريبون گوش دادن. حتی کشيش هر کليسا را هم گذاشت تا مردم خود راسا انتخاب کنند تا در انتخاب رهبر روحانی خويش نقش داشته باشند. به اين ترتيب کلوينيسم با احترام به رای مردم در انتخاب کشيش خود اولين سنگ بنای دمکراسی را گذاشت. کلوينيسم در اسکاتلند، سوئيس، انگلستان (بطور کلی اروپای شمالی) و بعدها در ايالات متحده در غالب پروتستانتيسم به مذهب رسمی و غالب تبديل گرديد، در حاليکه کاتوليسيسم در اسپانيا و ايتاليا و بخش جنوبی فرانسه (بطور کلی اروپای جنوبی) کماکان سخت پابرجا و استوار ماند. روی آوری به پروتستانتيسم و استقبال از ايده ثروت اندوزی به عنوان علامت رستگاری باعث شد که دسته اول از اين کشورها در زمينه های انباشت سرمايه و جهش های محيرالعقول در اقتصاد، صنعت، کشاورزی، چاپ و نشر روزنامه و گسترش دمکراسی در فاصله چند دهه با سرعتی غير قابل تصور از دسته دوم پيش افتاده چنانکه آثار آن تاکنون بخوبی قابل مشاهده است. تاريخ انگلستان قرن ۱۷ از يکدوره ۲۰ ساله ديکتاتوری افراطی پروتستانتيسم خبر ميدهد. اين دوره که طی آن يک پروتستان خشک و پارسا بنام «اليور کرامول» رژيم سلطنت را بر انداخته و بساط ديکتاتوری خود را پهن کرده بود اثر مهمی در تغييرات ژرف اقتصادی و سياسی بعد از آن و همچنين احيای آمريکا داشت. کرامول و فرقه های مختلف پروتستان نظير باپتيست ها، متديست ها و ... اعتقاد داشتند که هدف انسان از انباشت سرمايه در پروتستانتيسم نبايد برای مصارف شخصی و لذت های ديگر زندگی نظير تجملات و شرابخواری و رقص و زندگی مجلل باشد. پروتستانتيسم خشکه مذهبی به اين ترتيب اگر چه که در همين مدت کوتاه باعث رشد و شکوفايی اقتصادی انگلستان شد ولی جنبه های سختگيرانه آن اسباب نارضايتی مردم و پروتستان های ميانه رو را فراهم آورد، که بالاخره در پايان اين دوره با احيای سلطنت به حکومت کرامول خاتمه دادند. و پس از آن محاکمه و آزار پروتستانهای افراطی که ديگر دستشان از حکومت کوتاه شده بود آغاز گرديد. بسياری از ايشان خانه و زندگی خود را رهاکرده و بطرف سرزمين جديدالمکشوفه آنسوی آبها مهاجرت کردند. اينکه بعضی وقتها ايرانيهايی که تازه از ايران آمده اند مدعی می شوند که اولين مهاجران به آمريکا را دزدان دريايی و عناصر ماجراجو تشکيل ميدادند از روی نادانی است. اولين مردمانی که بمنظور سکونت پا به اين قاره گذاشتند، خشکه مذهبيون و خانواده هايی بودند که از دست انتقامجويی های سلطنت بازگشته به تخت جول و پلاسشان را بار کشتی زده و جلای وطن کرده بودند. اين جمعيت که به منظور ايجاد وطن جديدی به سرزمين نو گام گذاشتند، تمام آن آرا و عقايد خشک و در عين حال ترقی دهنده را نيز به همراه خود آوردند. آنها در ساحل شرقی آمريکا منطقه ای را از آن خود کرده و نام «نيو انگلند» بر آن نهادند و سنگ بنای شهر بوستون را بر بالای تپه ای گذاردند تا سمبلی باشد و مايه فخری تا به دنيا نشان بدهند که چگونه بايد زيست و چگونه بايد آينده را ساخت. افکار و فلسفه سياسی و اجتماعی اين قوم بعد ها جزو فرهنگ آمريکايی ها شد و اساس آن چيزی را بنا نهاد که در کتابها و يا در سخنرانی های ميهندوستانه بنام «اخلاق آمريکايی»[3] معروف است. اين همان اخلاق آمريکايی است که بر طبق آن اگر امروز از يک سرمايه دار موفق علت موفقيش را بپرسند، جواب خواهد داد که بدون شک بخاطر استعدادهای خدادادش بوده که بدين پايه از موفقيت رسيده است. و درباره مردم تهيدست نظرش اين خواهد بود که آنها انسانهای برگزيده نيستند و يا تنبل اند و يا عيب و ايرادات ديگر دارند. آثار مکتوب راکفلر بخصوص زندگينامه وی نيز سرشار از اين باورهای مذهبی و خودمحوربينانه است. اين ميلياردر معروف و مقتدر آمريکايی معتقد بود که او را خداوند برگزيده است تا در زندگی موفق گردد. او قطعا خود را مافوق انسانهای ديگر می پنداشت. انباشت سرمايه و استثمار را قانون الهی ميدانست و ابدا پيش وجدان خود احساس شرم نمی کرد. از اين نظر او يک پروتستان خوب و معتقد بود. برای تجسم بهتر نتايج اين طرز فکر، برعکس اين قضيه را در نظر بگيريد. يک کاتوليک خوب اگر هم به همان پايه اعتبار و نفوذ راکفلر برسد، حداقل در پيش وجدان خودش را شرمزده احساس ميکند، زيرا برخلاف توصيه حضرت مسيح ثروتمند شده است. فاندامنتاليسم از کجا پيداشد؟ واژه فاندامنتاليسم به معنی اخص کلمه به آن نوع سرسپردگی به دکترين مسيحيت اشاره ميکند که تنها تفسير لغوی انجيل را در نظر دارد. اين نوع برداشت لغوی با نهضتی در درون پروتستانتيسم شروع شد که در اواخر قرن ۱۹ و اوايل قرن ۲۰ در ضديت با فلسفه و تئوری علمی از پشتيبانی در همه فرقه های موجود پروتستان برخوردار بود. با قبول کمی اختلاف مابينشان، ميتوان گفت که فاندامنتاليستهای همه فرقه ها نکات مشترکی با هم داشتند. از جمله، اعتقاد به خطاناپذيربودن انجيل، ربوبيت (مسيح پسر خداست) نطفه بستن مسيح در بطن مريم باکره، احياء بدنی مسيح، و ظهور دوم به عنوان حداقل اعتقاد به مسيحيت راستين. اين حداقل در قطعنامه ۱۴ ماده ای صادره از سوی «کنفرانس انجيل نياگارا»[4] بسال ۱۸۷۸ و بيانيه ۵ ماده ای «مجمع عمومی پرزبی تارين»[5] بسال ۱۹۱۰ منعکس شد. در هر دو اين اسناد به دو ماخذ اعتقادی بنيادگرايی بر ميخوريم که عبارتند از «اصل هزاره ای»[6] و خطاناپذيربودن انجيل.[7] اصل هزاره ای اعتقاد به بازگشت مادی حضرت عيسی مسيح به روی زمين است برای تاسيس حکومت عدل و داد هزار ساله زمينی، شبيه آنچه که شيعيان درباره حضرت مهدی قبول کرده اند. اين تز در حوالی آغاز قرن بيستم در ممالک انگليسی زبان مقبوليت عام داشت. در همين دوران نيروهای محافظه کار پرقدرتی هم بودند که بمنظور دفاع از منشا وحی و خطاناپذيری اتوريته انجيل با نسبی خواندن انجيل و نقد تاريخی مفاد آن در مطالعات انجيل شناسانه بشدت مخالفت ميکردند. بين سالهای ۱۹۱۰ و ۱۹۱۵ کتاب ۱۲ جلدی «بنياد ها»[8] مجموعه مقالات ۶۴ نويسنده و کشيش آمريکايی و بريتانيايی به چاپ رسيد که در زمان خودش جامع ترين کوشش برای نظم دادن به تفکراتی بشمار می رفت که تا آن زمان در اقشار مذهبی مردم آمريکا گسترش يافته بود. مهم ترين نکته ای که بايد به ياد داشت منشا اين بنيادگرايی است که در مخالفت با علم جديد و در ضديت با ريخت و پاش های جامعه مصرفی نوپا شکل گرفت. ۳۰ ميليون نسخه از اين مجموعه در مدت کوتاهی بفروش رفت که منجر به تاسيس «انجمن جهانی بنيادهای مسيحيت» در سال ۱۹۱۹ شد و اين کمک زيادی به ترويج اصول بنيادگرايی و تبيين هويت اين نهضت نوخاسته کرد. واژه «فاندامنتاليست» (بنيادگرا، اصل گرا) در سال ۱۹۲۰ در آمريکا برای اطلاق به آنها که «به نبرد شکوهمندانه در راه آنچه که بنيادی است» می پردازند وضع شد. در سالهای دهه ۱۹۲۰ که دهه وفور نعمت و گسترش اقتصادی بی نظيری در جامعه آمريکا بود فاندامنتاليسم آمريکايی رشد چشمگيری داشت. در اين سالها بنيادگرايان بسرعت متشکل شده و خواستار منع تدريس داروين و سپس رويکرد کامل به انجيل و تدريس لغوی آن شدند. ليبراليسم که تا اين زمان بخاطر مظلوميت بنيادگرايان با فاندامنتاليسم همدردی نشان می داد از اين زمان به بعد راه خود را کج نموده و از لحاظ سياسی بطرف ايده های چپ و از لحاظ اجتماعی بطرف استقبال از علم رفت. مدرنيسم که سعی کرده بود با استعاره ای خواندن بسياری از احکام انجيل آنرا از معرض حملات دانشمندان و کشفيات جديد علمی نجات دهد، در اين کوشش ها خود را تنها ديد، و اين به پروسه جدايی ليبراليسم از فاندامنتاليسم سرعت بخشيد. بنيادگرايان خواهان قبول بی چون و چرای انجيل و داستانهای فانتزی آن بودند، فی المثل اينکه تاريخ زمين ۶۰۰۰ سال است و اينکه داستان آدم و حوا منشا انسان را کاملتر از داستان تکامل توضيح می دهد و يا اينکه اساسا هيچ وجه مشترکی بين انسان و ساير حيوانات وجود ندارد و غيره. رهبری اين جريان در اين سالها با مردی بود بنام «ويليام جنينگز برايان»[9]، يکی از ليبرال ترين رهبران حزب دموکرات، و در واقع يکی از برجسته ترين سخنرانان حزب دمکرات که در سه دوره انتخابات رياست جمهوری آمريکا در سالهای ۱۸۹۶، ۱۹۰۰ و ۱۹۰۸ نيز شرکت داشته ولی هرگز نتوانسته بود به پيروزی در اين انتخابات دست پيدا کند. وی آزاده مردی بود وارسته و نيکوکار که همواره در مبارزات آزاديخواهی و بقول خودش «ضد امپرياليستي» از ديگران گامها جلوتر بود و بخصوص از جنگ آمريکا عليه اسپانيا انتقاد کرده بود. همين آدم که احساسات آزاديخواهانه اش را ناشی از اعتقاد به دين و مذهب ميدانست، به مخالفت با تئوری تکامل انواع داروين که به عنوان جلودار علم نوين می رفت تا بنيان اعتقاد کلاسيک به انجيل را براندازد پرداخت. او در سال ۱۹۲۴ به تصويب قانون منع تدريس تئوری «منشا انواع» داروين در ايالات فلوريدا و تنسی کمک رساند و سپس در محاکمه معلمی بنام «اسکوپس»[10] که در تنسی جرات کرده بود برخلاف اين قانون به تدريس داروين بپردازد به عنوان دادستان شرکت جست (۱۹۲۵). داستان اين محاکمه بخوبی در فيلمی بنام «وارث باد»[11] بنمايش در آمده است که ديدن آن را به همه مشتاقان منشا بنيادگرايی در آمريکا توصيه می کنم. با پيشروی بنيادگرايی در آمريکا اغلب فرقه های پروتستان به پيدايی و تعميق شکاف بين ليبراليسم و فاندامنتاليسم پی برده و در نشرياتشان به آن اشاره می کردند. از ديد فاندامنتاليست ها ليبراليسم به آرمان های آزاديخواهانه (آزادی از «استبداد علمی» و «استکبار بی خدايی»!) ايشان پشت کرده بود، و با متمايل شدن بيش از حد به طرف آزادی های مدنی (غير دينی) درواقع به انحراف کشيده شده بود، زيرا آزادی بی بندوبار با آيين پروتستانتيسم خوانايی ندارد. اين امر همچنين با فشار راديکال های جنبش آنارشيستی و فمينيستی (که حالا ديگر به حق رای زنان نيز دست يافته بودند) سرعت بيشتری يافت. ليبراليسم آمريکا با سوا کردن صفوف خود از بنيادگرايان و با جانبداری از دو جنبش فمينيستی و آته ئيستی راديکال و ادغام با آنها عملا جانب علم جديد را گرفت. (اين گرايش تا امروز هم ادامه دارد، اگر چه که در دهه ۱۹۷۰ جيمی کارتر، رئيس جمهور وقت، برای مدت کوتاهی بيهوده سعی داشت ليبراليسم را دوباره با فاندامنتاليسم آشتی بدهد.) از اواخر دهه ۱۹۲۰ به بعد، با سقوط بورس سهام (۱۹۲۷) و سپس تجديد نظر دادگاه عالی آمريکا در قانون منع مشروبات الکلی[12] و همچنين با آغاز عميق ترين و طولانی ترين دوران رکود اقتصادی آمريکا در سالهای دهه ۱۹۳۰ و با شيوع راديکاليسم چپ که سنگرهای ليبراليسم را يکی پس از ديگری فتح می کرد، بنيادگرايی سر در لاک فرو برد، و بويژه پس از آبروريزی «برايان» در محاکمه «اسکوپس» که به «محاکمه ميمونی» [13]شهرت يافته بود، فعلا جلوی اشاعه فاندامنتاليسم گرفته شد. از دهه ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۰ ديگر اثری از فندامنتاليسم نبود، و اغلب مناديان آن رخت ميانه روی فلسفه اوانجلی[14] به تن کرده بودند ، و آن عده که هنوز سياسی بودند از بيم غول بی شاخ و دم کمونيسم و ارتداد به مدد سناتور مک کارتی رفتند. ولی به عنوان يک جنبش توده ای با پشتيبانی مردمی، بنيادگرايان آمريکايی دوباره در دهه ۱۹۷۰ بويژه پس از تصميم تاريخی دادگاه عالی آمريکا مبنی بر قانونی شمردن «سقط جنين» به ميدان آمده و به عنوان نيروی موثر و قوی ای وارد سياست شدند. نهضت فاندامنتاليسم آمريکايی در اين سالها با استقبال از تکنولوژی جديد سمعی و بصری و کمک گرفتن از رسانه های گروهی مثل راديو و تلويزيون و برپا داشتن دستک جديدی بنام «اکثريت اخلاق گرا»[15] و با استفاده ماهرانه ای که سخنرانان برجسته چون «پت رابرتسون»[16] و « جری فالول »[17] از نفوذ تلويزيون در جامعه آمريکايی به عمل آوردند توانستند دوباره در جامعه نفوذ پيدا کرده و موضوعات خودشان را مطرح سازند و در پروسه قانونگذاری نيز شرکت کنند. بررسی نهضت فاندامنتاليسم آمريکايی از اين سالها به بعد بخوبی پارادوکس بنيادگرايی را نشان می دهد. نهضتی که از يک طرف از بطن مبارزه عليه علم و دستآوردهای علمی آغاز شده بود، بطوريکه جا به جا در بزنگاه های تاريخی رشد و قوام خود را در مبارزه بی امان با نتايج پژوهش های علمی ميجست، هيچگاه از استفاده از دستآوردهای علمی و تکنولوژی های جديد برای پراکندن بذر بنيادگرايی و رساندن پيامش در ميان مردم کوتاهی نکرده و بلکه به مدد اين سودجويی از آخرين فرآورده های علمی و تکنولوژيک به تشکل و گرد آوری منابع عظيم مالی و سياسی نيز پرداخته است. بنيادگرايی آمريکايی اکنون از صدقه سر برنامه های راديو و تلويزيونی، شوهای سيار، استفاده بی امان از تريبون های هزاران کليسا در سرتاسر اين مملکت که همگی با آخرين وسايل سمعی و بصری تجهيز شده اند به نيروی عظيمی مبدل شده بطوريکه در ميادين قانون گذاری و تعيين سياست های داخلی و خارجی اين مملکت عمدتا سکولار نقش های گاها بزرگی نيز ايفا می کند. پايان [1] 1546-1483 [2] 1564-1509 [3] American Morality [4] Niagara Bible Conference [5] Presbyterian General Assembly [6] Millenarianism [7] Biblical inerrancy [8] The Fundamentals [9] William Jennings Bryan [10] Scopes [11] Inherit the Wind [12] Prohibition [13] Monkey Trial [14] Evangelicalism [15] Moral Majority [16] Pat Robertson
|