ارتباط با ما پیوندها   شماره جدید

بایگانی


 

    مقالات

 

 

رريشه های بنيادگرايی

مسعود عالمی

malemi@yahoo.com
 


‏(قسمت دوم)

 

بنيادگرايی اسلامی

برای خواندن ديگر بخشهای اين مقاله از لينک های زير استفاده کنيد:

بخش اول : بنيادگرائی آمريکائی

بخش سوم  : بنيادگرايی ايرانی

 

فروردین 1382

 
پيش از پرداختن به بحث اصلی، تاکيد بر نکته ای اهميت دارد. يکی از مسايلی که بنيادگرايی در ايران ‏موجب شده، گريز مردم از اسلام و بطورکلی رويگردانی عموم از مذهب است. انعکاس اين امر در ‏جهتگيری سوالاتی است که امروز بخصوص در خارج از کشور بطرف نفی کامل دين اسلام مطرح می ‏شود. مثلا يکی از سوالاتی که اين طرف و آن طرف می شنويم و يا می خوانيم اين است که آيا خشونت ‏ذاتی اسلام است؟ و يا جايگاه مردم سالاری و آزادی در اسلام کجاست؟ و آيا اصولا می توان اميد داشت ‏که اسلام با مردم سالاری به يک نوع تفاهم و همزيستی برسد؟ و غيره... البته در اينمورد نميتوان بر ‏کسی خرده گرفت، که بسی عملکرد نظام وحشتزا و کهنه پرست جمهوری اسلامی و بی عدالتی ها و ‏کينه و عداوتی که سران رژيم از مردم ايران بدل گرفته اند ديگر جايی برای تعارف و تسامح نگذاشته ‏است. پس طبيعی است که در چنين شرايطی کمتر کسی رغبت پيدا می کند بدنبال جدا کردن سره از ‏ناسره برود. خوشبختانه واقعيت اين است که بحث جاری هم در ايران و هم در خارج از کشور از دامنه ‏اين سوالات فراتر رفته و بنظر می رسد که رو به تعميق هم دارد. به عقيده من اين گونه سوالات که سر ‏در سلايق شخصی داشته و در بهترين حالت دارای جنبه های فلسفی و آکادميک است، در معادلات ‏اجتماعی، بخصوص اگر نتايج سياسی منظور باشد، بيهوده می نمايد و پاسخی هم که برايشان داده می ‏شود راه بجايی نخواهد برد. درست مثل اين می ماند که بپرسيم آيا مسيحيت دين و آئين صلح و ‏صفاست؟ در جواب هم می توان به دوره های صلح آميز در مسيحيت اروپا اشاره کرد و هم می توان ‏جنگ های سی ساله و صليبی را بر شمرد. به همين سياق، آيا دين مسيحيت با علم و آزادی سر سازش ‏دارد؟ اگر جواب مثبت است، پس دوران مخوف انگيزيسيون را چگونه می توان توضيح داد؟
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

واقعيت امر اين است که مذاهب بوسيله مردم هر عصر و دوره ای تبيين و تعريف می شوند، ‏بنابراين مثل هر آموزه ديگری با گذر زمان بناچار دستخوش تغيير و تحولات شده بطوريکه مذهب هر ‏دوره ای با همان مذهب در دوره های ديگر متفاوت است و چه بسا که فقط در اسم شباهت داشته ‏باشد. در همه کتب آسمانی بلا استثناء می توان نمونه هايی دال بر خشونت و جنگ پرستی و يا صلح و ‏صفا و انساندوستی و مروت پيدا کرد. در مورد همين اسلام دستمالی شده (و سوء استفاده شده) بد ‏نيست اشاره کنيم که وقتی اسپانيای کاتوليک در سال ۱۴۹۲ ميلادی دست به آزار و اذيت و سپس ‏اخراج يهوديان زد، اين مسلمانان عرب بودندکه راه مفری برای يهوديان ايجاد نمودند تا ايشان بتوانند ‏به ايران (اسلامی) و هندوستان مهاجرت نمايند. اما دشمنی امروز اعراب با يهوديان به نحوی است که ‏بنظر می رسد هرگز با ايشان به صلح و آرامش نخواهند رسيد. در اينجا سوال اين است: کدام يک از اين ‏دو نمونه تاريخی معرف اسلام واقعی است؟ با کمی دقت متوجه می شويم که برای اين سوال هم نمی ‏توان پاسخی پيدا کرد، و نه فقط اين، بلکه اساسا اين سوال پرسش نامربوطی است. پس، بنابراين مسئله ‏مورد نظر جوهر يک مقوله تجريدی نيست ( و چه کسی می تواند واقعا تعريف درستی از يک يهودی ‏واقعی و يا مسيحی واقعی بدست بدهد؟) بلکه طرز رفتار مسلمانان در جهان امروز است.‏

همچنين، آيا واقعا می توان گفت که اسلام با علم دشمنی دارد؟ مگر شواهد تاريخی کم است ‏که نشان بدهد در قرون وسطی چه جهش های علمی بتوسط مسلمانان صورت گرفته است؟ از ‏برپاکردن اولين بيمارستان در جهان (در بغداد) گرفته تا کشف الکل، ايجاد اولين قرنطينه ها در زمانی ‏که در اروپا امراضی چون وبا و تب زرد ميليون ميليون از مردم قربانی می گرفت، ايجاد و تدريس علم ‏تشريح و بسيار نمونه های ديگر نشان می دهد که عالم اسلام در دوره هايی که مسلمانان در رکود و ‏کرختی بسر نمی بردند و از اعتماد بنفس شايانی برخوردار بودند فرسنگها از غرب جلوتر بوده است. اين ‏نمونه هايی که اجمالا بدست داديم فقط در زمينه علم پزشگی بود. مسلمانان در علوم دقيقه ديگر نظير ‏رياضيات و شيمی و همچنين در نجوم و تاريخ نويسی و جغرافيا نيز دارای دستآوردهای تاريخسازی ‏بوده اند که هرگز نفی کردنی نبوده و نيست. آيا می توان گفت که مسلمانان آن عهد و دوره ها، که ‏شکوه و عظمت تمدن اسلامی ايشان بطور جدی بار تمدن بشری را بدوش می کشيد، از مسلمانان ‏امروزی کمتر اصيل بودند؟ دستکم از نظر زمانی که آنها به عهد پيامبر نزديک تر بوده اند، پس آيا بنظر ‏نمی رسد که هر چه عقب تر می رويم بر جوهر و قابليت اسلام و مسلمين می افزايد؟ يا برعکس، آيا به ‏نظر نمی رسد که هرچه به طرف زمان حال می آئيم از جوهر و قابليت اسلام و مسلمين کاسته می ‏شود؟ و اما امروز، از نيجريه گرفته تا سودان و پاکستان و اندونزی و فيليپين هرچه عقب ماندگی و ‏خشونت و جنايت عليه بشريت می بينيم همه از دست مسلمانان و بنام اسلام صورت می گيرد. اينها ‏همه شواهدی است در اثبات اينکه دين اسلام، نظير هر دين ديگری، تنها يک ظرف است، و عملکرد آن ‏بستگی تام دارد به اينکه مردم هر عصر و دوره ای چگونه و با چه آمال و الگوی رفتاری آن را پر می ‏کنند.‏
در نيجريه همين چندی پيش در آستانه مسابقات دختر شايسته جهان مسلمانان به دفاتر ‏روزنامه ای که گفته می شد مقاله توهين آميزی نسبت به پيغمبر چاپ کرده بود حمله برده و آنرا به ‏آتش کشيدند و هرچه مسيحی به دستشان رسيد قتل عام نمودند و بعد هم فتوايی به سبک آيت الله ‏خمينی برعليه نويسنده مقاله صادر کردند. در سودان، دولت بنيادگرای خارطوم سالهاست که عليه ‏مسيحيان و ساير اقليت ها در جنوب کشور مشغول جنگ نسل کشی (1)‏ دهشتناکی است که شامل ‏گشنگی دادن به اطفال و منفجر کردن بيمارستانها و حتی اقدام به برده کشی و برده فروشی شده است. ‏در پاکستان، گروه های معلوم الحال بنيادگرا به کليساها هجوم آورده و آنها را بر سر نمازگزارانشان ‏خراب و مسيحيان را به قتل می رسانند. همين سه ماه پيش در لبنان يک نرس مسيحی اوانجلی، که ‏تمام عمر خود را صرف پرستاری از بيماران کرده بود، به جرم اينکه مسيحيت را ترويج می کرد توسط ‏آدمکشان بنيادگرا با شليک سه گلوله به مغزش به قتل رسيد. و نمونه ترسناک بمب گذاری در ‏ديسکويی در بالی که ابعاد سبعيت جنايتکارانش پس از دستگيری و اعتراف ايشان مو بر اندام انسان ‏راست می کند. و گروه ابو سياف در فيليپين را در نظر بگيريد که در مبارزه اش با حکومت مرکزی ‏کاتوليک دست به آدم ربايی می زند و تخصصش در اين است که سرگروگانها را از گوش تا گوش می ‏برد. به اين کارنامه ننگ و خون، تروريسم اسلامی پاکستان و کشمير عليه هندو های هندوستان، ‏ستيزه جويی تروريستی چچن ها عليه ارتدوکس های روسيه و تروريسم
‎ ‎حماس و جهاد اسلامی ‏فلسطين را اضافه کنيد تا ابعاد اين غول کريهی که مسلمانان افراطی اين دوره و زمانه به خلق آن دست ‏يازيده اند آشکار شود. و تازه هنوز از جنايت هولناک يازدهم سپتامبر نامی نبرده ايم. ‏
آنها که در اين سوی جنگ تمام عيار با تروريسم، مبارزه با اسلام را به عنوان يگانه راه رسيدن ‏به دمکراسی و آزادی تجويز می کنند مآخذ رجوعشان نمونه های بالاست. اما هيچکدام از اين نمونه ها، ‏و حتی بدتر از اينها، دليلی بر «خشونت ذاتي» اسلام نمی تواند باشد. زيرا اکثريت مسلمانان جهان ‏مردمی معتدل و صلحدوست هستند و دخالت دادن مذهب را در حکومت امر ناشايستی می دانند. با ‏اين وصف، خشونتی که عملا در کوچه و خيابانهای دنيا عليه نامسلمانان و بطور کلی عليه تمدن غير ‏مسلمان، از هندو گرفته تا غرب و آفريقايی، روا داشته می شود در خور توجه است.‏
خشم و هياهويی که امروز بر صفحه تلويزيون ها می بينيم و يا درباره شان می خوانيم خشم و ‏نفرتِ «جهان اسلام» نيست، اگرچه که مسلمانان افراطی و پيروان نظريه «برخورد تمدنها» در غرب ‏مايلند وانمود کنند که اين طور است. خشم و هياهويی که می بينيم از جانب عناصر و اقليت افراطی ‏جهان اسلام صادر می شود، و اولين قربانيان آن البته خود مسلمانان هستند. اين نفرت و انزجار، که ‏پژواک صدايش را در اظهارات تروريستهای رنگارنگ نظير ظواهری و بن لادن می بينيم، بيان غلوآميز و ‏جنون آسای سرخوردگی و ياس مسلمانان تندرويی است که احساس می کنند تمدن اسلامی از ‏جايگاهی که لياقت و شايستگی اش را داراست به زير کشيده شده است؛ جايگاهی که تمدن اسلامی ‏چهارصد يا پانصد سال پيش از آن برخوردار بود. اين احساس قرار داشتن در سراشيب سقوط (که می ‏تواند توسل به شيوه های تروريستی و خشن به عنوان راه بازگشت به جلال و جبروت گذشته را توجيه ‏کند) در گزارشی که اخيرا از سوی سازمان ملل منتشر شد بخوبی منعکس است. اين گزارش انگشت بر ‏روی شکست اعراب در پيوستن به قافله مدرنيسم می گذارد. اگر مسلمانان از غرب پس افتاده اند، شايد ‏بتوان آن را به توطئه غربيها نسبت داد و سر مردم را مدتی با اين وسيله گرم کرد. اما عقب افتادن از ‏کره جنوبی که تا همين چندی پيش مستعمره ای بيش نبود، و از منابع عظيم و افسانه ای نفتی هم بی ‏نصيب است، اين ديگر مايه شرمساری است.‏
جنبش احيای اسلامی به عنوان بخشی از نهضت مقاومت جوامع مسلمان بوسيله سيد جمال ‏الدين اسدآبادی مطرح شد. سيد اولين کسی بود که پايه های نظری و توجيهات دينی و اجتماعی اسلام ‏راديکال را بنا گذاشت، اما بدلايل زيادی نهضتی که او آغازگرش بود پيش از آنکه بتواند در حوزه ها و ‏مدارس اسلامی برای خودش جايی بازکند، به تحليل رفت و جز معدودی از هوادارانش در ميان توده ‏های مسلمان خاورميانه با استقبال چندانی روبرو نشد. اين امر را عمدتا بدليل جذابيت نهضت های ‏مدرنيستی و ملی گرايانه و حتی پان عربيسم دانسته اند و ما را با اين برداشت مخالفتی نيست. اما در ‏بررسی تاريخچه بنيادگرايی اسلامی از نفوذ سيد جمال الدين اسد آبادی نمی توان بسادگی درگذشت، ‏زيرا به هرحال وی اولين اوتوپيست و آرمانگرای اين موج بود، بطوريکه امروز بسياری از ايشان برای ‏الهامگيری به نوشته ها ی سيد برمی گردند و نمونه او را سرمشق قرار می دهند و از او دستمايه فکری ‏و شوق به حرکت می گيرند. اما اگر سيد در زمان خودش نتوانست شاهد پيروزی را در آغوش بگيرد، ‏پس از او زمينه های عينی رشد بنيادگرايی در جهان اسلام چه بود؟
البته در بحث ديگری بطور مشخص به شرايط ايران خواهيم پرداخت، ولی در اينجا صرفا به ‏ذکر آن شرايطی می پردازيم که دربين اغلب جوامع مسلمان، (دست کم آنها که به درجات مختلف در ‏ايجاد و گسترش اين نهضت بطور فعال شرکت داشتند) مشترک است. پس از جنگ جهانی اول و ‏تجزيه امپراطوری عثمانی توسط قدرتهای اروپايی، همراه با غليان احساسات ملی گرايانه بومی و ‏انسجام اراده بخش های وسيعی از جوامع خاورميانه، احساسی که در بسياری از جوامع مسلمان ‏خاورميانه ايجاد شد شامل سرافکندگی و خفت بخاطر شکست بزرگترين امپراطوری اسلامی بود. در ‏پيامد اين تقسيمات و تجزيه ها مخلوط غريبی از آمال بلندپروازانه، عقده ها و سرکشی های لجام ‏گسيخته، و از طرف ديگر تمايل شديد به قبول تحول و کاربرد امکانات سياسی و اجتماعی برای ‏راهيابی و سعادتمندی بوجود آمد، که از اين ميان می توان سه نوع واکنش برجسته را تميز داد. اول، ‏اين تحولات در برخی نقاط باعث پديدار شدن نهضت های مسلحانه شد. دوم، در مناطقی ديگر به ‏ايجاد تشکل های سياسی منجر گرديد و سوم، در بقيه جوامع مسلمان هم، بسته به سطح رشد جوامع و ‏پتانسيل تاثير پذيری اش مردم با آغوش باز به استقبال نمای ظاهری فرهنگ و اقتصاديات غربی ‏شتافتند.

 

 

 

 

 

 

 

 


‏ پس از شکست امپراطوری عريض و طويل عثمانی، آن بخش از جوامع مسلمان که ملی گرايی ‏نظامی نظير آتاتورک و يا پان عربيسم و نوع خاص سوسياليسم نهفته در آن را با دين و ايمانشان ‏ناسازگار يافته بودند به لزوم ايجاد تشکل های سياسی مستقل پی برده و بسمت بقايای هواداران سيد ‏که بطور حاشيه ای دست به حرکات مسلحانه و تروريستی می زدند کشيده شدند. اين طرف و آن طرف ‏گروه های تروريستی نظير فدائيان اسلام در ايران، و اخوان المسلمين در مصر (بوسيله حسن البنا در ‏سال ۱۹۲۹) روئيدن گرفت. بطور کلی ريشه های بنيادگرايی مدرن در جوامع مسلمان را می توان در ‏نوشته های مولانا معدودی پاکستانی و سيد قطب مصری و روح الله خمينی ايراني-هندی پيدا کرد که ‏در سال های دهه ۱۳۴۰ شمسی (دهه ۱۹۶۰ ميلادی) با بسط تفکرات سيد جمال الدين اسدآبادی و ‏فراخوان برای عودت به سنت پيامبر روح تازه ای به کالبد بنيادگرايی اسلامی دميدند. در اين ميان البته ‏خمينی هرگز خود را از قماش بنيادگرايان اسلامی ديگر نميدانست و گروهش را با آنها يک کاسه نمی ‏کرد. و اگرچه اين گروه ها با همديگر رابطه داشتند، اما اين رابطه در سطح بود و اعتماد بی شائبه ای ‏فی مابين وجود نداشت. طبيعتا اين عدم اعتماد تاثير خودش را در حيطه نظری هم می گذاشت، ‏بطوری که فی المثل در زمانی که اسلام خمينی يک اسلام صددرصد سياسی بود، اخوان المسلمين در ‏گيرو بند پاکی و واجبات و مطهرات دست و پا می زد. در بحث مربوط به بنيادگرايی ايرانی به وجه ‏سياسی آن بيشتر خواهم پرداخت، و در اينجا فقط به اين نکته اکتفا ميکنم که خمينی می گفت تعاليم ‏اسلام فقط برای ۱۴ قرن پيش نيست، بلکه ازلی است و محدود به محيط جغرافيايی خاصی هم نيست ‏بلکه اسلام برای همه آدميان آمده و احکامش در تمام اعصار صادق است.

 ‏
برای درک بهتر موازين ايدئولوژيک بنيادگرايی اسلامی می توان آن را بصورت يک نهضت بپا ‏خيزی يا تجديد حيات در نظر آورد، اگر چه که نهضت های تجديد حيات معمولا رو به جلو دارند و ‏بنيادگرايی اسلامی به پشت سرش و به شکوه و جلال گذشته می نگرد. اما ويژگی اين نهضت ‏احياگرايانه در اينجاست که از درون يک کوره گدازان شکست سر بلند کرد، زيرا انسان وقتی که ‏بيمناک است و از آينده هراس دارد بطرف برداشت های تند و تيز تر و روايت های خشک و غير ‏انعطاف پذير روی می آورد. اين طرز برداشت ارتجاعی از مذهب توسط بنيادگرايان را بخصوص می توان ‏در سرخوردگی ميليون ها انسان نااميد و درمانده در خاورميانه سراغ گرفت که بروشنی شاهد تاراج ‏شدن ذخاير نفتی ممالکشان بتوسط شيوخ خوش گذران مورد حمايت غرب هستند. در سه چهار دهه ‏اخير شاهديم که با چه سرعتی تنفر از خاندان های حاکم بر تک تک کشورهای نفت خيز رفته رفته به ‏کشورهای غربی طرف معامله آنها منتقل شده است. و اين تنفر فقط بخاطر تاراج منابع نفتی نيست؛ ‏بلکه بخاطر آنچه که به «جهانی شدن» معروف شده است نيز هست: تهاجم فرهنگی، غربی شدن اغلب ‏جنبه های اجتماعی و ايجاد اين احساس که ديگر بدون دست دراز کردن بسوی غرب نميتوان زندگی ‏کرد. هنگامی که توده های مسلمان به چشم خود می بينند که مسبب مشکلات داخلی شان و حتی ‏راه بيرون رفت از اين مشکلات در دست خودشان نيست، يا اين چنين به نظر می رسد که کنترل همه ‏جنبه های زندگيشان از حيطه اختيارشان بکلی خارج است، بسادگی می توان فهميد که چگونه و با چه ‏دردهايی بطرف عکس العمل های تند و عصبی کشيده می شوند، تا جايی که غالبا هم اين عکس ‏العمل ها صورت خشونت آميز پيدا می کند.‏
در کشورهای اسلامی در سه دهه اخير شاهد استقبال توده ها از مقوله «امام» يا «خليفه» يا ‏نوعی رهبر اسلامی بلامنازع بوده ايم، که معمولا آغازگر جنبش های بنيادگرايانه است. اين امر در پس ‏شکست های ايدئولوژی های سکولار پان عربيسم و کمونيسم بوده است. دست کم در کشورهايی نظير ‏افغانستان، الجزاير، ترکيه و مصر که چنين بوده است. اما به عنوان يک نيروی غالب، رژيم های بنيادگرا ‏فعلا تنها در ايران و سودان توانسته اند بساط خودشان را بگسترانند.‏
مهمترين مسئله ای که در برخورد با بنيادگرايی اسلامی بايد در نظر داشت اين است که ‏مناديان اين نهضت، با عاريه گرفتن اصطلاحات (ترمينولوژی) رايج در بحث های جامعه شناسانه مُد روز ‏در خود همين غرب، نقد غلط انداز و ظاهرا مقبولانه ای از جوامع سرمايه داری ارايه می کنند. اين نقد ‏از همان روزی که سيد قطب پان عربيسم مصری را به باد انتقادگرفت و يا خمينی گفت: «مگر مردها ‏حق دارند که می خواهی به زنها حق بدهي؟» با تردستی سخنوران مذهبی در ميان توده ها جا بازکرد و ‏به مسئله ای تبديل شد که رژيم های بعضا مدرنيست و يا نيمچه مدرنيست و مردم عادی در ابتدا ‏مشکل می توانستند برای آن جوابی پيدا کنند. اما در عين حال مدرنيسم در آن جوامعی توفيق خواهد ‏داشت که روشنفکران و بخش اعظم مردم توانسته باشند با موفقيت کامل پاسخ شايسته ای به اين نقد ‏بدهند. انتقاداتی نظير ارزش بيش از حد ماترياليسم در غرب (به زيان معنويات)، ارزشداوری فرديت به ‏عنوان خودخواهی و تبليغ خودپرستی موهوم و فتنه خيزانه (به زيان عبوديت دربرابر جمع)، تحمل ‏انحرافات جنسی و حتی کمک به رشد بی بندو باری جنسی، انحطاط اخلاقی، سست شدن پيوندهای ‏خانوادگی و رشد جرايم در شهرها، اين است سرخط های انتقاداتی که رهبران بنيادگرا به خورد توده ‏هاشان می دهند. به عنوان مثال در رژيم های بنيادگرايانه برای کنترل زنان در ملا عام مقررات خاصی ‏نظير چادر و يا تفکيک ايشان از مردان در اماکن عمومی و وسايل نقليه همگانی وضع می شود تا ذهن ‏ساده گر بنيادگرا خيالش از بابت لکه دار شدن نواميس جامعه راحت باشد. به عبارت ديگر، از آنجا که ‏مذهب جامعه فرای مذهب شخصی قرار دارد، و يا اصلا مقهور کننده مذهب شخصی است، هرگونه ‏تعدی به حقوق فردی زنان براحتی در قالب مذهبی ظاهر می شود. در مورد پايمال کردن حقوق اوليه ‏زنان مثل حق انتخاب پوشش، دفاع از ناموس مردان (حتی مردان ديگر هم) جزو وظايف مسلمان مومن ‏شمرده می شود.


درست عکس اين جريان در غرب جريان دارد؛ به اين عبارت که پلوراليستی شدن مذهب در ‏غرب ديگر کامل شده است، و جوامع غربی مقوله «مذهب شخصی» يا «مذهب فردی» را کاملا پذيرفته ‏اند، بطوريکه فرد در انتخاب مذهبی که در زندگی خود بر می گزيند، و يا کليسايی که در آن صبح ‏روزهای يکشنبه خود را می گذراند (يا نمی گذراند) کاملا مختار است. داشتن حق انتخاب، و ترجيح ‏دادن يک برداشت خاص از مذهب بر برداشت های ديگر پديده مدرنی است که در انتهای راه شخصی ‏کردن مذهب به آن رسيده اند. اين مدرنيزه شدن اما بطور اتفاقی دست نداده و همچنين نميتوان ‏يکشبه از آن برای خاورميانه المثنی گرفت. زيرا در خاورميانه همچون بسياری از جوامع مسلمان ‏ديگرکه نيروی سنتی فرهنگ و اقتصاد بر فرديت اعضا غلبه کامل دارد، مذهب امری است عمومی و ‏اجتماعی که با شرايط تولد و خانواده پيوند می خورد و به هيچ وجه انتخابی نيست. با اين تفصيل، در ‏برخی کشورهای خاورميانه، نظير ايران و يا ترکيه و مصر پروسه مدرنيزاسيون به اندازه ای سريع و با ‏چنان زوری اعمال شد که اين جوامع بجای آنکه سکولاريسم را به عنوان يک نهضت آزاديبخش تجربه ‏کنند، آنرا به چشم يورش متکبرانه عليه دين و ناموسشان ديدند. مثلا آتاتورک برای مدرن کردن جامعه ‏سنتی ترکيه، به حمله عليه فرقه های درويشی و صوفيگری پرداخت و آنها را به مخفی شدن واداشت. ‏سپس همه مردان و زنان را به پوشيدن البسه نامانوس غربی واداشت. در ايران، علاوه بر يکدست کردن ‏لباس مردان، رضا خان باتوم بدست آجان ها داد وآنها را به جان زنان چادری انداخت تا با زور کتک ‏چادر از سرشان بردارد. ناصر در مصر هزاران تن از اعضای اخوان المسلمين را اغلب بدون محاکمه به ‏زندان انداخت. سيد قطب که در هنگام دستگيری اش يک اصلاح طلب ميانه رو بود، ۱۵ سال در زندان ‏های ناصر شاهد شکنجه و بدرفتاری زندانبانان با همرزمانش شد و به اين نتيجه رسيد که سکولاريسم ‏بزرگترين پليدی هاست. ناصر هم، در مقام پاسخ، داد او را در ۱۹۶۶ اعدامش کردند. لازم به يادآوری ‏است که اين اتفاقات در جوامعی روی می داد که هيچگونه شناختی از مدرنيزاسيون بجز آنچه که در ‏برابر ديدگانش می گذشت نداشت. توده های اغلب بيسواد اين جوامع هيچ اطلاعی از نهادهای مدرن ‏نداشتند و مثلا نسبت به فوايد استقلال قوه قضاييه از قوه مجريه و يا نقش سرپرستی قوه مقننه به ‏عنوان نمايندگان مردم کاملا جاهل بودند. از سير تفکر در غرب نيز که در نهايت به پايه گذاری و بسط ‏دمکراسی، حقوق برابر زنان و مردان، حق رای برای زنان و ساير نهادهای جامعه مدرن می شد روحشان ‏خبر نداشت. آيا چپاندن سکولاريسم به حلق مردمی که نه آنرا می شناختند و نه اينکه به وجودش ‏نيازی احساس می کردند، آنهم با اين شيوه های خشن و زورمدارانه می توانست نتيجه ديگری جز مهيا ‏کردن زمينه برای بذر بنيادگرايی داشته باشد؟ برخی از محققين نام اين نوع سکولاريسم را گذاشته اند ‏‏«بنيادگرايی سکولار» که برای رساندن عمق فاجعه بی معنی نيست.

 ‏
در طی سال گذشته در ايران شاهد برآمدن متفکرانی از درون طيف اصلاح طلب بوده ايم که ‏امروزه در تلاش پيداکردن بسته بندی جديدی برای اسلام هستند. و اين مسئله ميرود که تاثير خودش ‏را بر منطقه هم بگذارد. صدای ميانه روان از همين حالا در لبنان، عراق و عربستان بلند شده است. بحث ‏لزوم ايجاد رفرماسيون در اسلام اين روزها در بسياری از کشورهای عربی شنيده می شود. آيا پروسه ‏فروپاشی کمونيسم از اينجا شروع نشد که ابتدا سوسياليستهای آزاديخواه عليه آن بلند شدند و بين ‏خودشان و «سوسياليسم واقعا موجود» فاصله گذاشتند؟ آيا چنين حرکتی امروز در جهان اسلام قابل ‏مشاهده نيست؟ اگر ما ايرانی های سکولار و تجددخواه می خواهيم اسلام را با مدرنيسم آشتی دهيم، يا ‏دستکم می خواهيم بنيادگرايی اسلامی را به گوشه انزوا رانده و سلاح ترور را از وی بگيريم، آيا بهترين ‏سياست اين نيست که به سهم خود تلاش های آقاجری ها و گنجی ها را تقويت کنيم تا به سيل ‏خروشانی مبدل گردد؟

 
 

 

برگشت