|
رريشه
های بنيادگرايی
مسعود عالمی
malemi@yahoo.com
(قسمت
دوم)
بنيادگرايی اسلامی
برای خواندن ديگر بخشهای اين مقاله از لينک های زير استفاده کنيد:
بخش اول : بنيادگرائی آمريکائی
بخش سوم : بنيادگرايی ايرانی
فروردین 1382
%20von%2003-Dateien/image002.jpg)
پيش از پرداختن به بحث اصلی، تاکيد بر نکته ای اهميت دارد. يکی از مسايلی که
بنيادگرايی در ايران موجب شده، گريز مردم از اسلام و بطورکلی رويگردانی عموم
از مذهب است. انعکاس اين امر در جهتگيری سوالاتی است که امروز بخصوص در خارج
از کشور بطرف نفی کامل دين اسلام مطرح می شود. مثلا يکی از سوالاتی که اين طرف
و آن طرف می شنويم و يا می خوانيم اين است که آيا خشونت ذاتی اسلام است؟ و يا
جايگاه مردم سالاری و آزادی در اسلام کجاست؟ و آيا اصولا می توان اميد داشت که
اسلام با مردم سالاری به يک نوع تفاهم و همزيستی برسد؟ و غيره... البته در
اينمورد نميتوان بر کسی خرده گرفت، که بسی عملکرد نظام وحشتزا و کهنه پرست
جمهوری اسلامی و بی عدالتی ها و کينه و عداوتی که سران رژيم از مردم ايران بدل
گرفته اند ديگر جايی برای تعارف و تسامح نگذاشته است. پس طبيعی است که در چنين
شرايطی کمتر کسی رغبت پيدا می کند بدنبال جدا کردن سره از ناسره برود.
خوشبختانه واقعيت اين است که بحث جاری هم در ايران و هم در خارج از کشور از
دامنه اين سوالات فراتر رفته و بنظر می رسد که رو به تعميق هم دارد. به عقيده
من اين گونه سوالات که سر در سلايق شخصی داشته و در بهترين حالت دارای جنبه
های فلسفی و آکادميک است، در معادلات اجتماعی، بخصوص اگر نتايج سياسی منظور
باشد، بيهوده می نمايد و پاسخی هم که برايشان داده می شود راه بجايی نخواهد
برد. درست مثل اين می ماند که بپرسيم آيا مسيحيت دين و آئين صلح و صفاست؟ در
جواب هم می توان به دوره های صلح آميز در مسيحيت اروپا اشاره کرد و هم می توان
جنگ های سی ساله و صليبی را بر شمرد. به همين سياق، آيا دين مسيحيت با علم و
آزادی سر سازش دارد؟ اگر جواب مثبت است، پس دوران مخوف انگيزيسيون را چگونه می
توان توضيح داد؟
واقعيت امر اين است که مذاهب
بوسيله مردم هر عصر و دوره ای تبيين و تعريف می شوند، بنابراين مثل هر آموزه
ديگری با گذر زمان بناچار دستخوش تغيير و تحولات شده بطوريکه مذهب هر دوره ای
با همان مذهب در دوره های ديگر متفاوت است و چه بسا که فقط در اسم شباهت داشته
باشد. در همه کتب آسمانی بلا استثناء می توان نمونه هايی دال بر خشونت و جنگ
پرستی و يا صلح و صفا و انساندوستی و مروت پيدا کرد. در مورد همين اسلام
دستمالی شده (و سوء استفاده شده) بد نيست اشاره کنيم که وقتی اسپانيای کاتوليک
در سال ۱۴۹۲ ميلادی دست به آزار و اذيت و سپس اخراج يهوديان زد، اين مسلمانان
عرب بودندکه راه مفری برای يهوديان ايجاد نمودند تا ايشان بتوانند به ايران
(اسلامی) و هندوستان مهاجرت نمايند. اما دشمنی امروز اعراب با يهوديان به نحوی
است که بنظر می رسد هرگز با ايشان به صلح و آرامش نخواهند رسيد. در اينجا سوال
اين است: کدام يک از اين دو نمونه تاريخی معرف اسلام واقعی است؟ با کمی دقت
متوجه می شويم که برای اين سوال هم نمی توان پاسخی پيدا کرد، و نه فقط اين،
بلکه اساسا اين سوال پرسش نامربوطی است. پس، بنابراين مسئله مورد نظر جوهر يک
مقوله تجريدی نيست ( و چه کسی می تواند واقعا تعريف درستی از يک يهودی واقعی و
يا مسيحی واقعی بدست بدهد؟) بلکه طرز رفتار مسلمانان در جهان امروز است.
همچنين، آيا واقعا می توان گفت
که اسلام با علم دشمنی دارد؟ مگر شواهد تاريخی کم است که نشان بدهد در قرون
وسطی چه جهش های علمی بتوسط مسلمانان صورت گرفته است؟ از برپاکردن اولين
بيمارستان در جهان (در بغداد) گرفته تا کشف الکل، ايجاد اولين قرنطينه ها در
زمانی که در اروپا امراضی چون وبا و تب زرد ميليون ميليون از مردم قربانی می
گرفت، ايجاد و تدريس علم تشريح و بسيار نمونه های ديگر نشان می دهد که عالم
اسلام در دوره هايی که مسلمانان در رکود و کرختی بسر نمی بردند و از اعتماد
بنفس شايانی برخوردار بودند فرسنگها از غرب جلوتر بوده است. اين نمونه هايی که
اجمالا بدست داديم فقط در زمينه علم پزشگی بود. مسلمانان در علوم دقيقه ديگر
نظير رياضيات و شيمی و همچنين در نجوم و تاريخ نويسی و جغرافيا نيز دارای
دستآوردهای تاريخسازی بوده اند که هرگز نفی کردنی نبوده و نيست. آيا می توان
گفت که مسلمانان آن عهد و دوره ها، که شکوه و عظمت تمدن اسلامی ايشان بطور جدی
بار تمدن بشری را بدوش می کشيد، از مسلمانان امروزی کمتر اصيل بودند؟ دستکم از
نظر زمانی که آنها به عهد پيامبر نزديک تر بوده اند، پس آيا بنظر نمی رسد که
هر چه عقب تر می رويم بر جوهر و قابليت اسلام و مسلمين می افزايد؟ يا برعکس،
آيا به نظر نمی رسد که هرچه به طرف زمان حال می آئيم از جوهر و قابليت اسلام و
مسلمين کاسته می شود؟ و اما امروز، از نيجريه گرفته تا سودان و پاکستان و
اندونزی و فيليپين هرچه عقب ماندگی و خشونت و جنايت عليه بشريت می بينيم همه
از دست مسلمانان و بنام اسلام صورت می گيرد. اينها همه شواهدی است در اثبات
اينکه دين اسلام، نظير هر دين ديگری، تنها يک ظرف است، و عملکرد آن بستگی تام
دارد به اينکه مردم هر عصر و دوره ای چگونه و با چه آمال و الگوی رفتاری آن را
پر می کنند.
در نيجريه همين چندی پيش در آستانه مسابقات دختر شايسته جهان مسلمانان به دفاتر
روزنامه ای که گفته می شد مقاله توهين آميزی نسبت به پيغمبر چاپ کرده بود حمله
برده و آنرا به آتش کشيدند و هرچه مسيحی به دستشان رسيد قتل عام نمودند و بعد
هم فتوايی به سبک آيت الله خمينی برعليه نويسنده مقاله صادر کردند. در سودان،
دولت بنيادگرای خارطوم سالهاست که عليه مسيحيان و ساير اقليت ها در جنوب کشور
مشغول جنگ نسل کشی
(1) دهشتناکی است که شامل گشنگی دادن به اطفال و منفجر کردن بيمارستانها
و حتی اقدام به برده کشی و برده فروشی شده است. در پاکستان، گروه های معلوم
الحال بنيادگرا به کليساها هجوم آورده و آنها را بر سر نمازگزارانشان خراب و
مسيحيان را به قتل می رسانند. همين سه ماه پيش در لبنان يک نرس مسيحی اوانجلی،
که تمام عمر خود را صرف پرستاری از بيماران کرده بود، به جرم اينکه مسيحيت را
ترويج می کرد توسط آدمکشان بنيادگرا با شليک سه گلوله به مغزش به قتل رسيد. و
نمونه ترسناک بمب گذاری در ديسکويی در بالی که ابعاد سبعيت جنايتکارانش پس از
دستگيری و اعتراف ايشان مو بر اندام انسان راست می کند. و گروه ابو سياف در
فيليپين را در نظر بگيريد که در مبارزه اش با حکومت مرکزی کاتوليک دست به آدم
ربايی می زند و تخصصش در اين است که سرگروگانها را از گوش تا گوش می برد. به
اين کارنامه ننگ و خون، تروريسم اسلامی پاکستان و کشمير عليه هندو های
هندوستان، ستيزه جويی تروريستی چچن ها عليه ارتدوکس های روسيه و تروريسم
حماس و جهاد اسلامی
فلسطين را اضافه کنيد تا ابعاد اين غول کريهی که مسلمانان افراطی اين دوره و
زمانه به خلق آن دست يازيده اند آشکار شود. و تازه هنوز از جنايت هولناک
يازدهم سپتامبر نامی نبرده ايم.
آنها که در اين سوی جنگ تمام عيار با تروريسم، مبارزه با اسلام را به عنوان
يگانه راه رسيدن به دمکراسی و آزادی تجويز می کنند مآخذ رجوعشان نمونه های
بالاست. اما هيچکدام از اين نمونه ها، و حتی بدتر از اينها، دليلی بر «خشونت
ذاتي» اسلام نمی تواند باشد. زيرا اکثريت مسلمانان جهان مردمی معتدل و صلحدوست
هستند و دخالت دادن مذهب را در حکومت امر ناشايستی می دانند. با اين وصف،
خشونتی که عملا در کوچه و خيابانهای دنيا عليه نامسلمانان و بطور کلی عليه تمدن
غير مسلمان، از هندو گرفته تا غرب و آفريقايی، روا داشته می شود در خور توجه
است.
خشم و هياهويی که امروز بر صفحه تلويزيون ها می بينيم و يا درباره شان می
خوانيم خشم و نفرتِ «جهان اسلام» نيست، اگرچه که مسلمانان افراطی و پيروان
نظريه «برخورد تمدنها» در غرب مايلند وانمود کنند که اين طور است. خشم و
هياهويی که می بينيم از جانب عناصر و اقليت افراطی جهان اسلام صادر می شود، و
اولين قربانيان آن البته خود مسلمانان هستند. اين نفرت و انزجار، که پژواک
صدايش را در اظهارات تروريستهای رنگارنگ نظير ظواهری و بن لادن می بينيم، بيان
غلوآميز و جنون آسای سرخوردگی و ياس مسلمانان تندرويی است که احساس می کنند
تمدن اسلامی از جايگاهی که لياقت و شايستگی اش را داراست به زير کشيده شده
است؛ جايگاهی که تمدن اسلامی چهارصد يا پانصد سال پيش از آن برخوردار بود. اين
احساس قرار داشتن در سراشيب سقوط (که می تواند توسل به شيوه های تروريستی و
خشن به عنوان راه بازگشت به جلال و جبروت گذشته را توجيه کند) در گزارشی که
اخيرا از سوی سازمان ملل منتشر شد بخوبی منعکس است. اين گزارش انگشت بر روی
شکست اعراب در پيوستن به قافله مدرنيسم می گذارد. اگر مسلمانان از غرب پس
افتاده اند، شايد بتوان آن را به توطئه غربيها نسبت داد و سر مردم را مدتی با
اين وسيله گرم کرد. اما عقب افتادن از کره جنوبی که تا همين چندی پيش مستعمره
ای بيش نبود، و از منابع عظيم و افسانه ای نفتی هم بی نصيب است، اين ديگر مايه
شرمساری است.
جنبش احيای اسلامی به عنوان بخشی از نهضت مقاومت جوامع مسلمان بوسيله سيد جمال
الدين اسدآبادی مطرح شد. سيد اولين کسی بود که پايه های نظری و توجيهات دينی و
اجتماعی اسلام راديکال را بنا گذاشت، اما بدلايل زيادی نهضتی که او آغازگرش
بود پيش از آنکه بتواند در حوزه ها و مدارس اسلامی برای خودش جايی بازکند، به
تحليل رفت و جز معدودی از هوادارانش در ميان توده های مسلمان خاورميانه با
استقبال چندانی روبرو نشد. اين امر را عمدتا بدليل جذابيت نهضت های مدرنيستی و
ملی گرايانه و حتی پان عربيسم دانسته اند و ما را با اين برداشت مخالفتی نيست.
اما در بررسی تاريخچه بنيادگرايی اسلامی از نفوذ سيد جمال الدين اسد آبادی نمی
توان بسادگی درگذشت، زيرا به هرحال وی اولين اوتوپيست و آرمانگرای اين موج
بود، بطوريکه امروز بسياری از ايشان برای الهامگيری به نوشته ها ی سيد برمی
گردند و نمونه او را سرمشق قرار می دهند و از او دستمايه فکری و شوق به حرکت
می گيرند. اما اگر سيد در زمان خودش نتوانست شاهد پيروزی را در آغوش بگيرد، پس
از او زمينه های عينی رشد بنيادگرايی در جهان اسلام چه بود؟
البته
در بحث ديگری بطور مشخص به شرايط ايران خواهيم پرداخت، ولی در اينجا صرفا به
ذکر آن شرايطی می پردازيم که دربين اغلب جوامع مسلمان، (دست کم آنها که به
درجات مختلف در ايجاد و گسترش اين نهضت بطور فعال شرکت داشتند) مشترک است. پس
از جنگ جهانی اول و تجزيه امپراطوری عثمانی توسط قدرتهای اروپايی، همراه با
غليان احساسات ملی گرايانه بومی و انسجام اراده بخش های وسيعی از جوامع
خاورميانه، احساسی که در بسياری از جوامع مسلمان خاورميانه ايجاد شد شامل
سرافکندگی و خفت بخاطر شکست بزرگترين امپراطوری اسلامی بود. در پيامد اين
تقسيمات و تجزيه ها مخلوط غريبی از آمال بلندپروازانه، عقده ها و سرکشی های
لجام گسيخته، و از طرف ديگر تمايل شديد به قبول تحول و کاربرد امکانات سياسی و
اجتماعی برای راهيابی و سعادتمندی بوجود آمد، که از اين ميان می توان سه نوع
واکنش برجسته را تميز داد. اول، اين تحولات در برخی نقاط باعث پديدار شدن نهضت
های مسلحانه شد. دوم، در مناطقی ديگر به ايجاد تشکل های سياسی منجر گرديد و
سوم، در بقيه جوامع مسلمان هم، بسته به سطح رشد جوامع و پتانسيل تاثير پذيری
اش مردم با آغوش باز به استقبال نمای ظاهری فرهنگ و اقتصاديات غربی شتافتند.
پس از شکست امپراطوری عريض و طويل عثمانی، آن بخش از جوامع مسلمان که ملی
گرايی نظامی نظير آتاتورک و يا پان عربيسم و نوع خاص سوسياليسم نهفته در آن را
با دين و ايمانشان ناسازگار يافته بودند به لزوم ايجاد تشکل های سياسی مستقل
پی برده و بسمت بقايای هواداران سيد که بطور حاشيه ای دست به حرکات مسلحانه و
تروريستی می زدند کشيده شدند. اين طرف و آن طرف گروه های تروريستی نظير
فدائيان اسلام در ايران، و اخوان المسلمين در مصر (بوسيله حسن البنا در سال
۱۹۲۹) روئيدن گرفت. بطور کلی ريشه های بنيادگرايی مدرن در جوامع مسلمان را می
توان در نوشته های مولانا معدودی پاکستانی و سيد قطب مصری و روح الله خمينی
ايراني-هندی پيدا کرد که در سال های دهه ۱۳۴۰ شمسی (دهه ۱۹۶۰ ميلادی) با بسط
تفکرات سيد جمال الدين اسدآبادی و فراخوان برای عودت به سنت پيامبر روح تازه
ای به کالبد بنيادگرايی اسلامی دميدند. در اين ميان البته خمينی هرگز خود را
از قماش بنيادگرايان اسلامی ديگر نميدانست و گروهش را با آنها يک کاسه نمی
کرد. و اگرچه اين گروه ها با همديگر رابطه داشتند، اما اين رابطه در سطح بود و
اعتماد بی شائبه ای فی مابين وجود نداشت. طبيعتا اين عدم اعتماد تاثير خودش را
در حيطه نظری هم می گذاشت، بطوری که فی المثل در زمانی که اسلام خمينی يک
اسلام صددرصد سياسی بود، اخوان المسلمين در گيرو بند پاکی و واجبات و مطهرات
دست و پا می زد. در بحث مربوط به بنيادگرايی ايرانی به وجه سياسی آن بيشتر
خواهم پرداخت، و در اينجا فقط به اين نکته اکتفا ميکنم که خمينی می گفت تعاليم
اسلام فقط برای ۱۴ قرن پيش نيست، بلکه ازلی است و محدود به محيط جغرافيايی
خاصی هم نيست بلکه اسلام برای همه آدميان آمده و احکامش در تمام اعصار صادق
است.
برای درک بهتر موازين ايدئولوژيک بنيادگرايی اسلامی می توان آن را بصورت يک
نهضت بپا خيزی يا تجديد حيات در نظر آورد، اگر چه که نهضت های تجديد حيات
معمولا رو به جلو دارند و بنيادگرايی اسلامی به پشت سرش و به شکوه و جلال
گذشته می نگرد. اما ويژگی اين نهضت احياگرايانه در اينجاست که از درون يک کوره
گدازان شکست سر بلند کرد، زيرا انسان وقتی که بيمناک است و از آينده هراس دارد
بطرف برداشت های تند و تيز تر و روايت های خشک و غير انعطاف پذير روی می آورد.
اين طرز برداشت ارتجاعی از مذهب توسط بنيادگرايان را بخصوص می توان در
سرخوردگی ميليون ها انسان نااميد و درمانده در خاورميانه سراغ گرفت که بروشنی
شاهد تاراج شدن ذخاير نفتی ممالکشان بتوسط شيوخ خوش گذران مورد حمايت غرب
هستند. در سه چهار دهه اخير شاهديم که با چه سرعتی تنفر از خاندان های حاکم بر
تک تک کشورهای نفت خيز رفته رفته به کشورهای غربی طرف معامله آنها منتقل شده
است. و اين تنفر فقط بخاطر تاراج منابع نفتی نيست؛ بلکه بخاطر آنچه که به
«جهانی شدن» معروف شده است نيز هست: تهاجم فرهنگی، غربی شدن اغلب جنبه های
اجتماعی و ايجاد اين احساس که ديگر بدون دست دراز کردن بسوی غرب نميتوان زندگی
کرد. هنگامی که توده های مسلمان به چشم خود می بينند که مسبب مشکلات داخلی شان
و حتی راه بيرون رفت از اين مشکلات در دست خودشان نيست، يا اين چنين به نظر می
رسد که کنترل همه جنبه های زندگيشان از حيطه اختيارشان بکلی خارج است، بسادگی
می توان فهميد که چگونه و با چه دردهايی بطرف عکس العمل های تند و عصبی کشيده
می شوند، تا جايی که غالبا هم اين عکس العمل ها صورت خشونت آميز پيدا می کند.
در کشورهای اسلامی در سه دهه اخير شاهد استقبال توده ها از مقوله «امام» يا
«خليفه» يا نوعی رهبر اسلامی بلامنازع بوده ايم، که معمولا آغازگر جنبش های
بنيادگرايانه است. اين امر در پس شکست های ايدئولوژی های سکولار پان عربيسم و
کمونيسم بوده است. دست کم در کشورهايی نظير افغانستان، الجزاير، ترکيه و مصر
که چنين بوده است. اما به عنوان يک نيروی غالب، رژيم های بنيادگرا فعلا تنها
در ايران و سودان توانسته اند بساط خودشان را بگسترانند.
مهمترين مسئله ای که در برخورد با بنيادگرايی اسلامی بايد در نظر داشت اين است
که مناديان اين نهضت، با عاريه گرفتن اصطلاحات (ترمينولوژی) رايج در بحث های
جامعه شناسانه مُد روز در خود همين غرب، نقد غلط انداز و ظاهرا مقبولانه ای از
جوامع سرمايه داری ارايه می کنند. اين نقد از همان روزی که سيد قطب پان عربيسم
مصری را به باد انتقادگرفت و يا خمينی گفت: «مگر مردها حق دارند که می خواهی
به زنها حق بدهي؟» با تردستی سخنوران مذهبی در ميان توده ها جا بازکرد و به
مسئله ای تبديل شد که رژيم های بعضا مدرنيست و يا نيمچه مدرنيست و مردم عادی در
ابتدا مشکل می توانستند برای آن جوابی پيدا کنند. اما در عين حال مدرنيسم در
آن جوامعی توفيق خواهد داشت که روشنفکران و بخش اعظم مردم توانسته باشند با
موفقيت کامل پاسخ شايسته ای به اين نقد بدهند. انتقاداتی نظير ارزش بيش از حد
ماترياليسم در غرب (به زيان معنويات)، ارزشداوری فرديت به عنوان خودخواهی و
تبليغ خودپرستی موهوم و فتنه خيزانه (به زيان عبوديت دربرابر جمع)، تحمل
انحرافات جنسی و حتی کمک به رشد بی بندو باری جنسی، انحطاط اخلاقی، سست شدن
پيوندهای خانوادگی و رشد جرايم در شهرها، اين است سرخط های انتقاداتی که
رهبران بنيادگرا به خورد توده هاشان می دهند. به عنوان مثال در رژيم های
بنيادگرايانه برای کنترل زنان در ملا عام مقررات خاصی نظير چادر و يا تفکيک
ايشان از مردان در اماکن عمومی و وسايل نقليه همگانی وضع می شود تا ذهن ساده
گر بنيادگرا خيالش از بابت لکه دار شدن نواميس جامعه راحت باشد. به عبارت ديگر،
از آنجا که مذهب جامعه فرای مذهب شخصی قرار دارد، و يا اصلا مقهور کننده مذهب
شخصی است، هرگونه تعدی به حقوق فردی زنان براحتی در قالب مذهبی ظاهر می شود.
در مورد پايمال کردن حقوق اوليه زنان مثل حق انتخاب پوشش، دفاع از ناموس مردان
(حتی مردان ديگر هم) جزو وظايف مسلمان مومن شمرده می شود.
درست عکس اين جريان در غرب جريان دارد؛ به اين عبارت که پلوراليستی شدن مذهب در
غرب ديگر کامل شده است، و جوامع غربی مقوله «مذهب شخصی» يا «مذهب فردی» را
کاملا پذيرفته اند، بطوريکه فرد در انتخاب مذهبی که در زندگی خود بر می گزيند،
و يا کليسايی که در آن صبح روزهای يکشنبه خود را می گذراند (يا نمی گذراند)
کاملا مختار است. داشتن حق انتخاب، و ترجيح دادن يک برداشت خاص از مذهب بر
برداشت های ديگر پديده مدرنی است که در انتهای راه شخصی کردن مذهب به آن رسيده
اند. اين مدرنيزه شدن اما بطور اتفاقی دست نداده و همچنين نميتوان يکشبه از آن
برای خاورميانه المثنی گرفت. زيرا در خاورميانه همچون بسياری از جوامع مسلمان
ديگرکه نيروی سنتی فرهنگ و اقتصاد بر فرديت اعضا غلبه کامل دارد، مذهب امری
است عمومی و اجتماعی که با شرايط تولد و خانواده پيوند می خورد و به هيچ وجه
انتخابی نيست. با اين تفصيل، در برخی کشورهای خاورميانه، نظير ايران و يا
ترکيه و مصر پروسه مدرنيزاسيون به اندازه ای سريع و با چنان زوری اعمال شد که
اين جوامع بجای آنکه سکولاريسم را به عنوان يک نهضت آزاديبخش تجربه کنند، آنرا
به چشم يورش متکبرانه عليه دين و ناموسشان ديدند. مثلا آتاتورک برای مدرن کردن
جامعه سنتی ترکيه، به حمله عليه فرقه های درويشی و صوفيگری پرداخت و آنها را
به مخفی شدن واداشت. سپس همه مردان و زنان را به پوشيدن البسه نامانوس غربی
واداشت. در ايران، علاوه بر يکدست کردن لباس مردان، رضا خان باتوم بدست آجان
ها داد وآنها را به جان زنان چادری انداخت تا با زور کتک چادر از سرشان
بردارد. ناصر در مصر هزاران تن از اعضای اخوان المسلمين را اغلب بدون محاکمه به
زندان انداخت. سيد قطب که در هنگام دستگيری اش يک اصلاح طلب ميانه رو بود، ۱۵
سال در زندان های ناصر شاهد شکنجه و بدرفتاری زندانبانان با همرزمانش شد و به
اين نتيجه رسيد که سکولاريسم بزرگترين پليدی هاست. ناصر هم، در مقام پاسخ، داد
او را در ۱۹۶۶ اعدامش کردند. لازم به يادآوری است که اين اتفاقات در جوامعی
روی می داد که هيچگونه شناختی از مدرنيزاسيون بجز آنچه که در برابر ديدگانش می
گذشت نداشت. توده های اغلب بيسواد اين جوامع هيچ اطلاعی از نهادهای مدرن
نداشتند و مثلا نسبت به فوايد استقلال قوه قضاييه از قوه مجريه و يا نقش
سرپرستی قوه مقننه به عنوان نمايندگان مردم کاملا جاهل بودند. از سير تفکر در
غرب نيز که در نهايت به پايه گذاری و بسط دمکراسی، حقوق برابر زنان و مردان،
حق رای برای زنان و ساير نهادهای جامعه مدرن می شد روحشان خبر نداشت. آيا
چپاندن سکولاريسم به حلق مردمی که نه آنرا می شناختند و نه اينکه به وجودش
نيازی احساس می کردند، آنهم با اين شيوه های خشن و زورمدارانه می توانست نتيجه
ديگری جز مهيا کردن زمينه برای بذر بنيادگرايی داشته باشد؟ برخی از محققين نام
اين نوع سکولاريسم را گذاشته اند «بنيادگرايی سکولار» که برای رساندن عمق
فاجعه بی معنی نيست.
در طی سال گذشته در ايران شاهد برآمدن متفکرانی از درون طيف اصلاح طلب بوده ايم
که امروزه در تلاش پيداکردن بسته بندی جديدی برای اسلام هستند. و اين مسئله
ميرود که تاثير خودش را بر منطقه هم بگذارد. صدای ميانه روان از همين حالا در
لبنان، عراق و عربستان بلند شده است. بحث لزوم ايجاد رفرماسيون در اسلام اين
روزها در بسياری از کشورهای عربی شنيده می شود. آيا پروسه فروپاشی کمونيسم از
اينجا شروع نشد که ابتدا سوسياليستهای آزاديخواه عليه آن بلند شدند و بين
خودشان و «سوسياليسم واقعا موجود» فاصله گذاشتند؟ آيا چنين حرکتی امروز در
جهان اسلام قابل مشاهده نيست؟ اگر ما ايرانی های سکولار و تجددخواه می خواهيم
اسلام را با مدرنيسم آشتی دهيم، يا دستکم می خواهيم بنيادگرايی اسلامی را به
گوشه انزوا رانده و سلاح ترور را از وی بگيريم، آيا بهترين سياست اين نيست که
به سهم خود تلاش های آقاجری ها و گنجی ها را تقويت کنيم تا به سيل خروشانی
مبدل گردد؟
|