ارتباط با ما پیوندها

حقوق بشر و میثاق های آن

ملاحسنی

مقالات

بایگانی


 

شماره جدید

 

 

در بارهء تاريخ هجده ساله می نويسد : " در آن روزها که من به اين کار برخاستم ، يک دسته بزرگی ، چون در آن جنبش پا در ميان نداشته و يا اگر داشته شايستگی از خود نشان نداده بودند ؛ از اين رو هميشه به کاستن از ارج آن می کوشيدند و همين که گفتگو به ميان می آمد ، چنين می گفتند : " چيزی بود و ديگران پيش آورده بودند و هم خودشان از ميان بردند..." روزی يکی می گفت " تبريز که يک سال ايستادگی در برابر دولت نمود ، پول از لندن برای ايشان فرستاده می شد. " يک سخنی را که هم دروغ آشکار و هم سراپا ننگ است. به اين دليری می گفت و روی آن پافشاری نشان می داد. يازده ماه ايستادگی تبريز را که سراپا مايه گردن فرازی از ايرانيان بوده ، زبان بريده بدين سان آلوده می گردانيد. آن ايستادگی تبريز از ستارخان و همراهانش آغاز يافت و اينان تا يک ماه بيشتر نيازی به "پول نداشتند 

کسروی می نويسد : " جنبش مشروطه در تاريخ ايران کمتر مانند دارد. کسانی که در آن روز برخاستند و آن جانفشانی های گرانبها را کردند ، چه در آذربايجان و چه در گيلان و ديگر جاها ، مردان ارجداری هستند و بايد هميشه نامهای ايشان را به نيکی و ارجمندی ياد کرد اين خود بسيار نادانی بود که کسانی از ارج آنان کاستند و نام تاراجگر به روی آنان گذاردند و در ديده ها خوارشان ساختند. بسيار نادانی بود که دغلکارانی به ميدان ريختند و با روباه بازيهای خود آن مردان دلير را به گوشه و کنار انداختند ؛ از کشتگانشان يادی نکردند و بر زندگانشان زندگی را تنگ کردند. اين کارها همه به خواست دشمنان ايران بود و اين آوازها در نهان از گلوهای ايشان "بيرون می آمد

احمد کسروی در انتهای تاريخ هجده ساله را چرا نوشتم ؟

چنين سخن گفته است : " در جنبش مشروطه بيش از همه درس ناخواندگان و کم دانشان کوشيدند و بيشتر آنان کشته شده و يا پراکنده افتادند و چون کسانی نبودند که در پی نام و آوازه باشند و به خودنمايی پردازند، بيشترشان شناخته نشدند و به جای ايشان دروغگويان و لافزنان به شناسانيدن خود برخاستند و چون کسی در برابر ايشان نبود و پاسخی به ايشان داده نمی شد دروغهاشان ريشه می دوانيد و در آينده کمتر کسی دروغ بودن آنها را خواستی شناخت ،گذشته از اينها در ايران آلودگيها فراوان گرديده ، از يک سو چاپلوسی و گراييدن به توانگران و زورمندان در دلها ريشه دوانيده ، از يک سو در سالهای آخر مايه ها بسيار کم شده و جوانان درس می خوانند و دانشهايی فرا می گيرندولی اين جربزه که يک کار گرانبهايی را انجام دهند بسيار کم ديده می شود. پس از همه اينها ، امروز کتاب نويسی يک پيشه ای شده و تنها برای پول درآوردن به آن برمی خيزند

من می ديدم که اين تاريخ بماند و در آينده نزديک ، کسانی به آن برخيزند، گذشته ازآنکه از بسياری آگاهيها بی بهره خواهند ماند، عيبهای ديگری در کار خواهد بود. زيرا از يک سوی خوی چاپلوسی آزادشان نگذارده ، ناگزيرشان خواهد گردانيد که از جانفشانيهای مردان گمنام و کم زور چشم پوشند و به ستايشهای بيجا از ديگران پردازند ، از يک سو کسی مايه نخواهد گذاشت چيز درستی از آب درآورند. پس از همه ، چون خواستشان پول درآوردن خواهد بود ، هيچ يکی اين نخواهد کرد که چند سالی رنج کشد وخود جستجوهايی کند و چنان که شيوه بيشتری از نويسندگان است خواهند کوشيد که کتابی را از اروپائيان در اين زمينه به دست آورند و نوشته های نادرست او را کتابی سازند. چنانکه در همه زمينه ها اين رفتار را کرده اند و جغرافی کشور خود را هم از زبانهای اروپايی ترجمه کرده و نامهای آباديها را چنان می نويسند که پيداست از يک زبان اروپايی برداشته شده

گذشته از اينها ، سود تاريخ در داوری آن است. تاريخ برای اين سودمند است که نيک را از بد و درست را از نادرست جدا گرداند و بدين سان درسی به خوانندگان تاريخ دهد ، و اين داوری بسزاست که نيک را از بد بشناسد و جدايی ميانه درستکار و نادرستکار گذارد اين کسان که ما می شناسيم ، آشکار می بينيم به غيرت و گردن فرازی و جانفشانی و درستکاری ارج نمی گذارند و مردانی را که دارای ای خويها باشند خوار می شمارند و پيداست که چه داوری در تاريخ توانند کرد. من اگر بخواهم اندازه درماندگی اينان را در شناختن نيک و بد باز نمايم بايد از زمينه سخن خود بيرون روم ، اين است که به آن نمی پردازم. درماندگانی که دوست از دشمن باز نمی شناسند و هميشه به ترانه ديگران می رقصند و مردان جانفشان و بزرگی را که در تاريخ خود می دارند کنار نهاده و يک مشت ياوه بافان زمان مغول را با ننگين کاريهايی که از هر يک از آنان می شناسند به آسمان بر می دارند و تنها دستاويزشان گفته فلان شرقشناس و بهمان پروفسور می باشد. از چنين درماندگی چه چشم توان داشت که تاريخ مشروطه را چنانکه سزاست بنويسند و

"... داوری در ميان جانفشانان و فريبکاران کنند ؟  من در تاريخ مشروطه نشان داده ام که چند تنی از درباريان ، از ناصرالملک و مستوفی و مشيرالدوله و موتمن الملک و فرمانفرما و ديگران در زمان خرده خود کامگی ( استبداد صغير ) در باغشاه نزد محمد علی ميرزا می زيستند و در کابينه مشيرالسلطنه وزير بودند ، که در کشتن مشروطه خواهان و فرستادن بر سر تبريز و در گفتگو با روسيان و بستن پيمان به زيان کشور همدستی داشتند. ولی همينکه محمد علی ميرزا برافتاد ، به ميان مشروطه خواهان آمدند و از راهی که ما می دانيم چه بود ، جا برای خود باز کردند و ساليان دراز رشته کارهای دولت مشروطه را به دست گرفتند. من می ديدم که به اين کار آنان کسی ايراد نمی گرفت و بارها ديدم که چون گفتگو به ميان آمد و من ايراد گرفتم ، در زمان پاسخ داده گفتند : مگر آنان نمی خواستند نان بخورند؟! , کسانی که در سستی خرد تا به اينجا رسيده اند که جدايی ميان نان خوردن و به کار توده پرداختن نمی گذارند چه توانستندی که در تاريخ داوری کنند و نيکان را از بدان جدا گردانند؟!  کسروی می گويد : " بزرگترين کانون شورش آزاديخواهی تبريز بود و در آن روزها که جنگ و شورش در آن شهر برپا بود ، من جوان هفده هجده ساله بودم و آن پيشامدها را از نزديک تماشا ميکردم و با چشم خود می ديدم که مردان غيرتمند و گردن فرازی با چه شوری می کوشيدند و جوانان دلير و جنگجوبا چه خون گرمی جانفشانی می نمودند. خود ايرانيان بمانند آن جانفشانی ها و مردانگی ها که از گرجيان و قفقازيان ديده ام ، فراموش شدنی نيست ، و اين اندوهی در دل من شده بود که اين کوششهای مردانه نوشته نشود و از ميان رود و يا بيمايگان سود جويی به نام تاريخنويس برخيزند و به يکبار پرده بر روی اين سرگذشتها و داستانها بکشند و يا اگر نکشند آنها را سبک و بی ارج نشان دهند ، و به جای همه چيز به ستايش از رويه کاران و ميوه چينان" .پردازند

قتل فجيع احمد کسروی به دست فدائيان اسلام

دنيا بايد بداند که خط انقلاب همان مسيری است که شهيد نواب صفوی دنبال کردو اکنون کسانی در صحنه انقلاب حاضرند که خط""نواب را دنبال کنند

رئيس جمهوری اسلامی دکتر محمود احمدی نژاد

جنبش مشروطه خواهی بگفته احمد کسروی با پاکدلی ها آغازيد ولی با ناپاکی ها به پايان رسيد و دستهايی از درون و بيرون به ميان آمد و آن را بهم زد و نا انجام گذاشت و کار به آشفتگی

 

قبلی

برگشت

بعدی