|
|
ارتباط با ما | پیوندها | مقالات | شماره جدید |
|
بایگانی |
|
|
، کمیته خواهان آزادی هرچه زودتر و بدون قید و شرط زندانیان سیاسی سوای از هر نوع گرایش و اندیشه است. توضیح دادند که : << The Canadien center for victims of torture>> خانم ایما مددی از این مرکز که یک نهاد مستقل است در سال 1997 تاسیس شده و اوّلین در آمریکا و دومین در دنیا می باشد ، از زمان تاسیس حدوداً به 14000 ویکتیم کمک کرده است و دارای دو بخش ملی و فرا ملی است که در فرمهای مختلف بر دولت کانادا فشار میآورد تا حقوق بشر رعایت شود. امروز با حضور و قرائت پیام حمایت خود را از این تجمع اعلام داشته ایم. جلسه با موفقیت برگزار کنندکان دررایجاد ارتباط با کمیسون در ساعت 1530 خاتمه یافت. بهاری پر از حادثه میآید! تنظیم : سپیده کاوه ئی بهار همهمه ای دارد و سبز است ؛ وظیفه ی طبیعت . عطش نور در این جهان تیره ؛ به راه هایی که تنها عابرانشان کودک و حسرت هستند ، به آن بام ویرانه کودکی بر می دمد و بوسه به بوسه می دود ز بام های کوچک محله تا آن تکه قطعه زمین کنار تپه، نوری که از ساقه های جوانه های گندم به دستان مادرم میرسد. مادر هرسال کمر به پختن سمنو می بندد ، آن دیگ برزگ سمنو ، کاسه به کاسه زلهجه افعانی خستگان ساختمانهای نیمه ساز تا دانه های عرق بی بی کیسه کش حمام .مادرم در وسعتی وسیع امید خمیده بر بهار به جستجوی نوروز و بهار ها یکسان از پی هم می تازند بر کشتزارها تا بازوان خندانی ز گل های سنبل و سفر ه ی پر ز گندم در ژرفای چشمان بجه های محله شمع را در سینی هفت سین روشن کند.، اما هنوز چشمان خاموش خاموش ، دل خالی ز تندیس صدای دهل ......... طبیعت به اشکال مختلف از هم می درد . کبوتر ها در شامگان در آسمان نیلگون آویزان می شوند.گاه آوایی به سحر بر می خیزد و آنگاه که سحر فرا می رسد ، افق فریاد را در تنفس خستگی نلاش پشت وجدان خفته پنهان می کند. بوی ز یک رسم ، یک تشریفات به نام نوروز در پای پنجره همسایه ایستاده ولی فقط یک رهگذر ، نه برای ماندن ، نه برای رهایی ! بهار جام قهقهه را در گلوی طبیعت فر و می ریزد .گیتی ز زیبایی خود بر فخر و ناز گام بر میدارد ، طبیعت به و ظیفه اش عمل می کند و ما از یاد رفته و ز یاد برده ، دور زهم و دوز ز پیامها .آری در سرزمین من جنگل های است . در میهن من دره ها و مرغزارهای است باران های نرم می بارد و امروز بوته های عشق باید گل بدهد و وفتی که ما در پاکی انتظار در گذزیم ، بتوانیم تماشا کنیم که نوروز در لا بلای دلها طلو ع می کند و بهار روشنایی را دوباره فتخ می کند ، آن دم ریشه ها ز یادها ، به جستجوی من ، به سینه من و بار من ، بار من ، به عشق و دوستی های قدیمی از آن زمان زنده، تا با بازوان ر فقات لرزان کند سرمای زمستان را و زمستان دوباره بدنبال ما می آید اینهنگا م شمشیر بیر حم زمان دوستی ها را زخم می زند و آن دوستی های شکست ناپذیر ؛ آتش خشم و رقتن ، تفییر دادن و یافتن سقوط می کند و این سان می بینی که من تنها می دوم یا می روم در نقشه وطنم ، در تشنگی ؛ در زلالی آب رود ارس ، کنار البرز و راز گریستن ماه در شهریور ، در جغرافیای پاره پاره ز کینه و خشم ؛ در با زار میوه فروشها و نظاره مادر بر سیب های سر خ ! آه که هفت سین را هنوز فراهم نکرده است ، سمنو را نپخته است ، مادرم نوروز را دوست دارد ، سفره هفت سین را وپسر خاله پول عیدی را . اما در دشت ها گندم نروئیده است و باران بارید همه سال ، طبیعت محله را ز یاد نبرد !ما من فریاد مادرم را نمی شنوم و در این روز ها که در روی تخت رفا نشسته ام و در شهر ناز و کام زندگی می کنم،چه اخساس می کنم سرکشی مادر را آن لحظه که پیک نوروز را برای محله ندارد و سفره هفت سین را در جیب پاره اش گم می کند . این هنگا م که من همه چیز دارم . لیفه میزبان کیسه های زر را در گلوی من رند می ریزد و من نام هم وطنم را در آن لبست های تقلبی گردن میزنم .و شهر استکلهم را به دو نیمه شفه می کنم . بی حضور مردم به نام مردم ، دور ز خانه های باران خورده دیار ، شبهای پیکار های آرزو با قلک شکسته تهی ز سکه ایی درس مقاومت می دهم ! من نیز مست ز تشنگی این شراب و دیوانه وار تشنه ی شادی و پایکوبی ، سر گشته ی آواز خواندن می روم ؟ کجا به سوی کجا؟ آنجا که غلامان تاج و جمهوری ها در خیمه های طلایی سکنی گزید ه اند ! اما من که برای رفتن به آنچا جامه ابریشمی ندارم ، کفش های زرین ندارم . آن یافوت سبز فخر در دور گردن خسته من پاره می شود . سخن من کشیده ز خشم عمو های بیکار ، دونده در سرنگ های پسر خاله ، اندبشناک در بوی گند زهرآلود جنگ قدرت سیاسی جهت وعده را عوض می کند تا با یاران نشسته در آن سرا های دیار چپ در پی نوروز، سمنو ، کودکی و آوای جوبیارهای بیشه باشد. و بی توقف می روم و می آید صدایشان ز میکروفن های این ماشین مدرن که تکرار می کنند قصه پر پر شدن گلبرگ های گل سر خ را و آن گل را من نیز می شناسم ، یک روزی ؛ .با هیاهوی نوروز آواز خوانده بودم ، یک روزی و امروز تقلا می کنم تا دوباره بچرخم با لباس جنگاوری و بخواتم سرود نوروز خجسته باد را در ابعاد این شبهای خاموش. داد زنم با قلمم ! بشتابم تا به مذاکرات زیر زمبنی برگردم که نترسم و به دشمن سلام نگویم. اما رفتن بیهوده است . در عرضه زمانه حال یار من با بال های مخوف کفتار سازش رو در روی آرزو های من نشسته . هراس دارد که یار من در مدرسه عالمان ادب یاد می گیرد که چگونه به دولت تبسم کند آرام سحن گوید و نرنجاند جلاد های خوش رو را ، و عجز و ناله می کند ز ساختن آهنگ جمعه سیاه، و شوخی نگاری می کند با شقایق های سوخته ......با شیون های دلخراش همسایه ها ، با سحر گاه های خونی ، با پنجره های بسته در روز عید ،با من که می خواهم ز نا امیدی بدر شوم . زمان بیرحم است که در خود غرقه کرد آن نفس عهد و پیمان ها را را ، شور شکستن و سوزاندن منبر ، گشودن درهای قفس و آزاد کردن کبوتران.در فضای آسمان ، خواب های آرام و صدای خنده کودکان که ز حریق جنگ نسوخته اند. بهار وظیفه دارد که با سبزی دشت خلق را شاد کند. و ما عهد کرده بودیم که کودکان خیابانی را سفره هفت سین ببخشیم . اما زندگی بس کوناه است و فراموشی و غم طولانی و دیگ سمنوی مادر م خالی.... بهار همهمه ای دارد و همان بهار است که جوانه ها را دوباره سبز میکند ولی ما دیگر همان نیستیم که می خواستیم باشیم که با هم آن گره کور دیگ خالی سمنوی مادرم را باز کنیم که باز شود و پر شود عطر گل سنبل در چهان و تقسم شود بوی سنبل ها در خانه ................ |